+ شعری که دیوانه ام می کند

ملاقات با دوزخیان

 

آن دم که مــــرا مــــی زده بـر خـــاک سپــارید           زیـــــر کفنــــــم خمــــــره ای از بـــــاده گذاریـد

تــــا در سفـــــر دوزخ از ایــن بــــــاده بنوشـــم           بـــــر خــاک مـن از ساقــــه انگـــــور بکــاریــــد

 

آن لحظـــه کــه بـا دوزخیــــان کنـــــم مـــلاقات          یک خمـــره شـــراب ارغـــوان بــرم به سوغات

هرقدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی           بنشینـــــم و بــــا دوزخیـــــــان کنـــم تــــلافی

جــز ساغـــر و پیمانــــه و ساقـــی نشنـاسـم           بــر پــایـــه پیمانــه و شـادی است اســـاسـم

گر همچــو همای از عـطش عشق بسـوزم           از آتــــــــش دوزخ نــــهراســــــم نــــهراســـــم

 

آن دم که مــــرا مــــی زده بـر خـــاک سپــارید           زیـــــر کفنــــــم خمــــــره ای از بـــــاده گذاریـد

تــــا در سفـــــر دوزخ از ایــن بــــــاده بنوشـــم           بـــــر خــاک مـن از ساقــــه انگـــــور بکــاریــــد

 

نویسنده : mersede ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ از یک وبلاگ

اصطلاحات زندان 3

ساعت 4 صبح آزاد میشه:اعدامیه

آخور آخری:سلول انفرادی

سوئیت:سلول انفرادی

ماده 2:کسی  که دیه یا مهریه بدهکار و تا پول ندهد در زندان است.ندهی نروی هم میگویند

آیفون:جاسوس .آدم فروش

افغانی شدن:بی ملاقات شدن .کسی که ملاقاتی ندارد

انباری زده:تریاک یا ماده مخدر را در بدنش جاسازی کرده .توی معده یا مقعد

مثل تریلی حبس میکشه:تو زندان راحته و زندان را به راحتی تحمل میکنه

حامله بودن:جنس دزدی داشتن

حرف زدن بلد نیستی نزدن که بلدی: به کسی که زیاد حرف مفت میزند میگویند

رنگکی:چایی

دودکی:تریاک

آبکی:مشروب

ریده به دروازه:جرم خیلی احمقانه ای انجام داده .که جای هیچ دفاعی نداره

زنا از دور کرده:به اتهام واهی زندان شده و واقعا بی گناهه

ماده 37:زندانیانی که مشکل اعصاب و روان دارند و طبق این ماده آزاد میشوند

از وبلاگ pezeshktanha.blogsky.com

نویسنده : mersede ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ اوه شیت....

در آدم تغییراتی رخ میده که خودش از چرایی آن بی اطلاع است..مثلا  من الان اخلاقم بسیار گه مرغی است و آستانه ی تحملم بسیار پایین آمده...لامصب به هیچ خری نمیشه اعتماد کرد....خوبه قرارداد بستیم و اینجور کار آدمو راه نمیندازن...شیت....زود از کوره در میرم...آیا تمام اینها از عواقب زندگی در ایران است؟من چم شده؟؟؟؟احساس میکنم هیچ پرایوسی ندارم..وقتی در اتاقم هستم و مامانم میاد اتاقو مرتب کنه یا چیزی برداره دیوونه میشم...دلم میخاد خودمو جر بدم ..واسه یه لحظه حس می کنم وسط خیابون لختم کردن و دارن نگاهم می کنن...چرا نمی فهمن هر انسان، بزغاله،گوسفند و اسبی نیاز به تنهاییدارد؟.چه زود داد می زنم...ولی این سفر چند روزه به تهران واقعا حالم خوب کرد...دیدن دوستان قدیمی همیشه بهترین چاره ی بی حوصلگی هست...دوباره سیری فیلمهای هانیبال رو دیدیم با هم...و برام نکته ی جدیدی داشت که قبلن بهش توجه نکرده بودم..transformation که در زندگی همه هست..نه فقط در زندگی تبهکاران....و عادت...عادت به هرچی...مث هانیبال که به آدمخواری عادت کرد و دیگه نخواست یا نتونست کنارش بذاره....خیلی از ما به چیزهای بدی عادت کردیم...به زود عصبانی شدن...فحش دادن...

بعدالتحریر:من عاشق پل کله هستم.

نویسنده : mersede ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ خواهش می کنم سیلاس....خواهش می کنم....

خوش به حال آدمای طلبکار....خوش به حال اونایی که پررو و بی چشم و رو هستن و فک می کنن  دیگرون اشتباه کردن....من همیشه با ادما از موضع ضعف برخورد می کنم و فک می کنم به آدما بدهکارم....و هرکی یه خوبی کوچیک در حقم کرد فک می کنم خیلی لطف بزرگی در حقم کرده...بر خلاف مامانم...هیچ وقت مث او نبودم....

روزهای خوبی رو سپری نمیکنم.....هیچ وقت یه روند ثابت رو نداشتم....باید باهاش مبارزه کنم....با نوسانات...قوی باش....خواهش می کنم...قوی باش....قوی باش...نمیدونم چرا این قدر ظرفیت روحی ام پایینه...و ناگهان قاط میزنم.......درس که موخونم حالم بد میشه....باید یاد بگیرم این جور مواقع چه کار کنم...تجربه نشون داده به شدت مستعد افسردگی هستم...باید بپذیرم انسان همیشه حال و روز ثابتی نداره...و توانایی برخورد با این روزها رو داشته باشم....باید یاد بگیرم....میدونم کونگ فو به دادم می رسه...

نویسنده : mersede ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ نمیشه پشت پا نزد به روزگار لعنتی

بهم فشار میاد...از این زندگی ت..خ...م.......می...این دو سال از ارشد زدم کار کردم...اینقدر پول در آووردم...حالا معطل سیصد هزارتومنم.....حالا دوستام:همه رفتن ارشد....تفریح و مسافرتشون سرجا.....یه عالم هم از طرف خونواده ساپورت مالی میشن....در حالیکه خودشون 1000 تومن هم کار نکردن....اونوقت من بدبخت....اونوقت که خانواده خرجم رو میداد همش هشتم گرو نه بود...حالا هم که خودم کار می کنم همش باید چاله چوله های مالیشونو پر کنم....زبونشون هم دراز....دریغ از ذره ای احترام.....مرده شور بنیان مقدش خانواده رو ببرن...بعد هم به مامانم میگم بالای چشمت ابروئه...خواهر کوچک نکبتم تا سر حد مرگ کتکم میزنه...اینه روزگار ما....تف به اون عدالتت....بی دلیل نیست اینقدر از زنا متنفرم...بچگیم کم از زنیکه ی دیوونه کتک خوردم....تحقیر شدم....حالا هم شعبه 2 زده.....بنظرم میاد اعتماد به نفسم خیلی پایین باشه.....با وجودیکه خوشگل و  قدبلند و بسیار شیک پوش هستم، تو خیابون همه بم نگاه می کنن...اعتماد به نفسم در حد یه دختر زشت و دهاتیه...من نمیدونستم مشکل اعتماد به نفس دارم...روانپزشکم اینو گفت...اول خیلی جا خوردم....ولی دقت که کردم دیدم بیراه نمیگه....همین که این قدر به حرف مردم اهمیت میدم...ایکاش میدونستم چند درصد دخترای ایرونی در بچگی مدام کتک میخوردن.....به قول رضا یزدانی...نمیشه پشت پا نزد به روزگار لعنتی

نویسنده : mersede ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ کمکم کن

سلام...همیشه همینطور بودم ...از دوره ی نحس و فراموش نشدنی دبیرستان ...بعدترها نه...ولی حالا دوباره هستم...می پرسید چجوری؟اینجوری::::یه مدت بکوب می خونم...ردیف ردیف....بعد که خسته شدم، میرم رو فاز بریک...و در نمیام...و بعدش هم بی انگیزگی مفرط ...اوه...هالی شیت...خیلی بده که زمانی برای انجام هرکاری انگیزه داشته باشی...زمانهات مفید باشن...ناگهان ول بشی در یک خلا....باید خودم به خودم کمک کنم...باید...باید...حیفه...بعد پشیمون میشم....

نویسنده : mersede ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ قوی باش...قوی باش....میگذره....قول میدم

نمیدونم چرا.....انگار دارم وارد یکی از فازهای افسردگی میشم....چراشو نمیدونم....ولی باید اینو به عنوان یک اصل بپذیرم که انسان، شاید نه همه ی آدما، در دوره های مختلف ممکنه در معرض افسردگی قرار بکیرن....و من این استعداد رو دارم....باید باهاش مقابله کنم...خیلی بده که میلم به مطالعه کم شده.....چه شوق فراوانی برای یادگیری داشتم....باید بپذیرم که به دلایلی که برام مبهمه، دارم یک مرحله ی بحرانی رو میگذرونم و باید باهاش مقابله کنم...محکم باش...نذار تو این مرداب غرق بشی....قوی باش...قوی باش........دوری از پدرم خیلی برام سخته...ولی اصلا دلن نمیخاد برم اروپا...هیچ میلی برای زندگی خارج از وطن خودم ندارم...نمیدونم چرا...خیلی سعی میکنم خودمو قانع کنم غرب خوبه...ولی اصلن نمیتونم برای زندگی در آنجا فک کنم...و طبق معمول تصمیم گیری برام سخته...خیلی...

نویسنده : mersede ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ اسفند ،۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ خوب یا بد؟؟؟؟

نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده یا نه.....خصلتی داشته باشید که دقیقا ندونید خوبه یا نه....یا اینکه کلا بده....ولی به دلیلی مبهم از اعتراف به وجود آن خصلت، حتی پیش خودتون هم واهمه داشته باشید. من چنینی موردی دارم:از بچگی متوجه شده بودم که چندان تمایلی به حشر و نشر با جماعت دخترا رو ندارم...کارا و حرفاشون همیشه به نظرم مسخره میومد....من از بچگی شیطان و ماجراجو بودم و از یک جا نشستن حالم به هم می خورد...وقتی با خاله هام می رفتیم پیک نیک، دخترخاله هام عین زنا می نشستن پیش ماماناشون...منم با پسرخاله هام می رفتم گشت و گذار...آتیش درست می کردیم....یا دنبال چیزای جدید می گشتیم....خوب و بدشو نمیدونم....ولی این مساله باعث شد که من نتوانم تا قبل از ورود به دانشگاه دوستی برای خودم دست و پپا کنم....فقط یه دوست دبیرستانی...که اونم از معرفت بهره ای نداشت....همون نکبت که در پستای قبلی ذکر خیرش رفت...بگذریم...بهرحال من از دنیای دخترا ، ادا و اطوارا و دودره بازیهاشون بی اطلاع بودم ...البته وقتی رفتم دانشگاه، این خصلت خیلی به دردم خورد....در واقع من خیلی دخترای دیگر رو دیدم که مثل من بودن و با دخترا حال نمیکردن.....وبیشتر دوستاشون پسر بودن...من هم همین طور بودم...به هرحال دوستای پسر خیلی با مرام تر بودن...و کلی با هم حال می کردیم.....در واقع در دانشگاه این خصلتی نبود که من بخام پنهانش کنم...چون خیلی طبیعی به نظر میومد....ولی در جمعهای خانوادگی این خصلت آزارم میده.....همیشه دوست دارم تو جمع مردا باشم...حوصله ی شرو ورای زنونه رو ندارم:وای دیروز پرده ها رو شستم..3 کیلو وزن کم کردم....کیک چطوری درست می کنی؟....چه میدونم....هیچی نصیب آدم نمیشه.....ولی حرفای مردونه کلی به اطلاعات آدم اضاف می کنه....حتا با کم سن و سالها هم پسرا رو ترجیح میدم و خیلی زود با اونا احساس صمیمیت  میکنم....ولی حوصله ی دخترا رو ندارم....و از این خصلتم خجالت می کشم.....

نویسنده : mersede ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ اسفند ،۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک